|
اینجا وبلاگ خانومیست ..که ما منتظر برگشتش هستیم..
|

..... و چه لذتبخش است آسمان لحظه ای که
ببینی ، کسی که فرسخها سال فکری با تو اختلاف نظر داره
با سرعت نور ، تو رو می فهمه.............
دوستان عزیز این نوشته از نوشته های قبلی قطره در مورد عیده :
می گن امروز عیده..
یادم باشه امروز با خودم عهدی ببندم تا عید دیگه...
که یادم نره زبونمو از هر چی ناخوشاینده
نگهدارم....
که یادم نره تبسمی به لبام و مهری به دلم
داشته باشم...
که یادم نره اون سهم غذایی رو که هر روز
واسه یه فقیری کنار می ذارم...
که یادم نره وقتی گچکاریهای سقف قشنگ
خونه مو می بینم به یاد سقف سوراخ سوراخ
خونه نمای فقرا باشم....
که یادم نره غرور شکسته مرد فقیری رو که
آخر شب با دست خالی پیش بچه هاش
برمی گرده...
که یادم نره اون مریضایی رو که چون پول
عمل ندارن ، تو این دنیای درندشت پر از گرگ
مجبورن بچه هاشونو به امون گرگها بسپارن
و خودشون تو خاک سیاه بخوابن....
که یادم نره بچه های محتاج نوازش یتیمخونه
ها....
که یادم نره اون سفره های خالی پر از غم
بیوه ها رو.....
که یادم نره اون چه خدا از ثروت و سلامتی به
من داده فقط مال من نیست....
یادم باشه تا عید دیگه.....
یکی از چلچراغهای خونمو خاموش کنم و یه
چراغ تو دلم روشن کنم.....
یادم باشه چشمامو به عیب دیگرون ببندم و
رو عیبای خودم وا کنم.....
یادم باشه گوشهامو به هزاران بیهوده گویی
ببندم و به یه دعوت به خوبیها وا کنم....
یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه خیلی کارا
دارم بکنم ، پس وقت خودمو هدر ندم....
یادم باشه تا عید دیگه و عهد دیگه......
شناسنامه های فعلی نام و نام خانوادگی و محل تولد و نام پدر و مادر را درج می کنند, و این برای معرفی یک شخص بسیار بسیار ناقص است. دنیای اینترنت یک موهبت بزرگ الهی هست و استفاده از وبلاگ نویسی صحیح و درست می تواند در رشد و تکامل انسان ها نقش کلیدی داشته باشد.
وبلاگ هرکس خانه و آدرس و معرفی آن شخص می باشد و به مراتب کامل تر از شناسنامه های فعلی می باشد. خانه ای که میهمانانش برای خوردن و پاشیدن نمی آیند, بلکه از روی علاقه و داوطلبانه بخش انسانی را با دوستان تقسیم می کنند. اگر این فرهنگ در جامعه منسوب و نهادینه شود, یکدیگر را بسیار بهتر از پیشینیان خواهیم شناخت. مادر و برادر من و شما شاید به اندازه دوستانی که وبلاگ ما را می خوانند ما را نشناسند!
فرزند و برادر و همسر بودن لازمه شناخت همدیگر انسان ها نمی باشد, بسیاری از انسان ها انگیزه ای برای شناخت واقعی همسر و خویشاوندان و دوستان خود ندارند. به همان اندازه که انگیزه ای برای شناخت خود ندارند!
بیایید دست در دست هم یکدیگر را بشناسیم, و در نهایت شناخت یکدیگر شناخت خود ماست. از خود و معرفی صادقانه خود ترس نداشته باشیم. وبلاگ وسیله ای بسیار سالم می باشد و نداشتن آن ما را منزوی و از محبت و روح کسانی که همجنس هستند و در دنیای فیزیکی قابل دسترس نیستند, محروم می سازد. و این نه به نفع زندگی زناشویی تمام می شود و نه به نفع کیفیت جامعه و رشد در اعتماد.
من انتظار شش میلیارد وبلاگ را از خداوند دعا خواهم کرد.
قاسم سلطانی 
منتظرم...
این جا فقط به ورقون تعلق نمیگیره ..جون خطش نا خواناست..
جیگرش رو برم ..
قطره آب از آسمان پایین آمد ، ناگهان دید که در دریا است و پیش بقیه ی قطره های دریا ، زندگی میکند و دید که شور شده است او میخواست به بالا برود تا به خورشید بگوید که مرا با بقیه ، ابر کن اما نمی توانست به بالا برود و حرفش را به خورشید بگوید . قطره ی آب وقتی میخواست فکر کند یک جا می نشست و دستش را به چانه میزد و فکر می کرد او همین کار را هم کرد و پس از چند دقیقه با فریاد بلندی گفت : فهمیدم .
او پیش آقای نهنگ رفت و گفت : لطفا مرا بخورید و با سوراخ بالای سرتان به بالا پرتاب کنید . نهنگ گفت : نه من این کار را نمی کنم حتی اگر صد ماهی هم به من بدهی. با کلمه ی ماهی جرقه ای در ذهن ِ قطره آب زد با خود اندیشید که باید وقتی نهنگ میخواهد ماهی بگیرد من هم بین ماهی ها بروم تا نهنگ بدون اینکه بخواهد من را در دهان خود برده و آب اضافی را همراه با خودم بالا بریزد . پس قطره بین ماهیی ها رفت و وقتی که نهنگ خواست ماهی ها را بگیرد او هم در دهان بزرگ نهنگ رفت و سپس نهنگ پس از خوردن ماهی ها آب های اضافی را از طریق سواراخ خیلی بزرگ بالای سرش بالا ریخت و قطره آب هم با بقیه به بالا رفت ، در همان موقع چشم قطره آب به خورشید افتاد و از او تقاضا کرد که او را تبدیل به ابر کند ، خورشید گفت : امروز زیاد ابر درست کرده ام و حالا باید غروب کنم . فردا وقتی که طلوع کردم تو همین جا به سطح آب بیا تا تو را ابر کنم . قطره آب هم پذیرفت و صبح اول وقت که خورشید طلوع کرد به سطح آب آمد و خورشید او را با چندین قطره دیگر ، ابر کرد . و ابر به هوا رفت . بعد از چند روز قطره آب از اینکه همش بالا بود و منتظر روزی بود که ابر سنگین شود و باران بریزد و به دریا بیفتد نگران بود .
ولی از اینکه دیگر شور نیست ، خوشحال بود . پس دوباره نشست و دستش را زیر چانه اش زد و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا به نتیجه رسید .
رفت پیش باد و از او خواهش کرد که او را به یک جای دیگر ببرد ولی باد حرف او را قبول نکرد و باز هم قطره آب ناراحت و غمگین نشست و فکر کرد و با خود گفت : بهتر است از خورشید در خواست کنم که به باد بگوید من را فوت کند و به جای دیگر منتقل کند پس رفت پیش خورشید .
به او گفت : خواهشی داشتم میتوانید به باد بگویید مرا به جایی دیگر ببرد ؟
باد از تو حرف شنوی دارد مثلا دوست ِ چندین ساله هم هستید .
خورشید گفت : باشه ، قبول میکنم .
خورشید پیش باد رفت و حرف های قطره آب را به او گفت .
باد هم گفت چون تو دوست چندین ساله من هستی قبول میکنم . سپس باد قطره ی آب را از دریا ، کوه ، جنگل و صحرا گذراند تا به شهر رسید .
باد از قطره آب خداحافظی کرد و قطره ی آب هم از او تشکر کرد .
باد از آنجا دور شد .
هنگامی که قطره آب مشغول ِ تماشا کردن شهر بود ناگهان ابرها سنگین شدند و شروع به باریدن کردند . و قطره آب در فاضلاب افتاد .
او دوست نداشت آنجا باشد زیرا آنجا کثیف و پر از لجن بود . او چند روزی تحمل کرد و بعد اداره آب و فاضلاب او و هزاران قطره دیگر را تصفیه کرد او خوشحال بود . چون نه در حرکت بود ، نه شور بود و نه کثیف و از حیوانات خودخواهی مانند نهنگ هم دور بود . او به نحوه زندگی که داشت بسیار راضی بود که حتی بعضی موقع آنقدر مغرور می شد که از خودش افسانه ها می ساخت و برای بقیه قطره ها آن ها را می گفت .
قطره ها هم از افسانه های او خوششان آمده بود و آوازه ی قطره ی آب به دریا و چشمه ، رود و ... رسیده بود .

شما همپیامهای محبت امیزتون رو اینجا براش بذارید ..شاید از خر شیطون پرید پایین..قطره دوستداره منت کشی رو..خیلی هم قهر قهروبود ..
ما هم عادت کرده بودیم به ناز کشی ..حوصلمون سر رفت گفتیم ..مجسمه اش رو بسازیم ..تا بر گرده..
جدای شوخی هر جا هست ..سالم ..و شاداب باشه ..
